تبليغاتX
مرو جانا که دنیا را وفا نیست.....

مرو جانا که دنیا را وفا نیست.....

در حسرت دیدار تو آواره ترینم.....

مرگ انسانیت.............

 

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!

گر چه آدم زنده بود..............

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

 

بعد دنیایی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت،

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ،

آدمیت برنگشت...........

 

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ، ابلهی ست!

صحبت از موسی و عیسی و محمد (ص) نابجاست

قرن ""موسی چمبه"" هاست...........

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!

 

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است......

 

......................................................................................ادامه دارد


 

نوشته شده توسط ميلاد در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 20:18 موضوع | لینک ثابت


رگبار سکوت...

سلام.امروز یه شعر از خودم رو وبلاگ گذاشتم که تو مسابقات شاعران جوان رتبه دومین شعرو آورده

امیدوارم خوشتون بیاد.البته چند بیت از این شعر رو به دلایل خاصی نتونستم بنویسم.

41jz7ix4dar0igzn2tf1.jpg

روز دیگر آمد و من در غمت بنشسته ام

در عذای رفتن تو بار هجرت بسته ام

 

ای همه درد من و درمان این دیوانگی

ای همه سهم من از دیدار تو آوارگی

 

ای همه شوق شکستن زیر رگبار سکوت

لحظه بی کسیم تشنه دیدار تو بود

 

رفتی و مهر لبت بر گونه ام تار و کبود

کس نمی داند که این مهر ابد کار که بود

 

هر که آمد مرحمی زد بر صدای خسته ام

غافلند اینان که دل را از درون بشکسته ام

 

دیگر از تکرار این بیهوده ها خسته شدم

من به زنجیر غمت تا انتها بسته شدم.....

 

................................مهاد شرقی.......................................


 

نوشته شده توسط ميلاد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


مهرورزی...

 محمد رضا جان اسم این خواننده حسین کشتکار بوشهری هستش.............

دلا تا کی بدین زاری زدرد عشق بیماری

 

به دام زلف او تا کی چنین محزون گرفتاری

 

شب یلدای حزن یار شد شام غریبانم

 

یقین تا صبح محشر این چنین سر در گریبانم

 

 

 

به دوش دل پریشان نعش امواجی است بی سامان

 

به ساحل می برد طابوت آن امواج سرگردان

 

به دشت سینه ام گنجی است در مخروبه یادت

 

پریوش در قیامت داد می گیرم ز بیدادت

 

 

 

:::::بیا با این دل سرگشته ام لختی مدارا کن::::::

 

:::::بیا پیش از وفاتم مهرورزی را هویدا کن:::::

 


 

نوشته شده توسط ميلاد در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت


تار و پودم ذره ذره مهر بود.......

 

ای شب آخر ز سر وا کن مرا

محو در لبخند فردا کن مرا

 

عمر رویاهای دنیایی گذشت

رنگ دنیا های رویا کن مرا

 

مشت خاکی ماند از من در جهان

با ادب ، تقدیم دنیا کن مرا

 

از گل من گل نمی روید به باغ

تا تو را گویم تماشا کن مرا

 

صد هزاران سال دیگر، یک بهار

بوته ای ، برگی به صحرا کن مرا

 

گم شدن در تیرگی ها نا رواست

پرتو یادی به دل ها کن مرا

 

تار و پودم ذره ذره مهر بود

هر کجا مهر است پیدا کن مرا...

 

..................................................... فریدون مشیری


 

نوشته شده توسط ميلاد در یکشنبه دهم خرداد 1388 ساعت 22:8 موضوع | لینک ثابت


زاری خاموش....

بارن ، قصیده واری ،

-- غمناک ---

آغاز کرده بود.

 

می خواند و باز می خواند،

بغض هزارساله دردش را

انگار می گشود.

اندوه زار است زاری خاموش!

 

ناگفتنی است....،

              این همه غم

                           ناشنیدنی است!

 

 

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند اگر تو نیز،

از اوج بنگری،

                          خواهی هزار بار از او تلخ تر گریست.


 

نوشته شده توسط ميلاد در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


مهمانی عشق....

نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت!

نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،

نخستین کلامی،که دل های ما را به بوی خوش آشنایی سپرد و

                             به مهمانی عشق برد؛

پر از مهر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم

نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!

 

چه خوش لحظه هایی که «می خواهمت» را

به شرم و خموشی –نگفتیم و گفتیم!

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم،

رها، در گذرگاه هستی،

به سوی هم از دورها پر گشودیم.

 

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم.

چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم.

 

چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق،

چو یک نغمه شاد ، با هم شکفتیم!

 

چه شبها ، چه شبها که همراه حافظ

در آن کهکشان های رنگین

در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن ،

                                            یاس و نسرین،

ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم.

 

تو با آن صفای خدایی

تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

ازین خاکیان دور بودی.


 

نوشته شده توسط ميلاد در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت